|
|
|
|
|
شبی ازسوزدل گفتم قلم را بیا بنویس غمهای دلم را قلم گفتا برودیوانه ی عشق ندارم طاقت این کوه غم را |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:0 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
بیا ای گل مگو فرصت هنوز است که مثل کاغذی برروی آبم اگرچه دل ندیده روی ماهت ولی عاشق شده بایک نگاهت نگاه تونموده حال و روزم به رنگ چشم وآن خال سیاهت دلم خواهد که خواهان توباشد مثال چشم گریان توباشد دلم خواهد که ازدنیا به رویت بخندد دگردنیا که مهمان توباشد به شب مه ببینم ویاد توافتم سحرگل چینم و یادتو افتم کنار آهوی زیبای صحرا |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 11:49 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
عروسی می کنی بی من مبارمسرسفره بله گفتن مبارک
برای هدیه ی جشن عروسیتگلاب اشک چشم من مبارک |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 17:34 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
بلبل درحریم چمن لانه ساخت
مقصود اوعشق بود لانه رابهانه ساخت مجنون که گشود دست طمع بردرلیلی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 17:33 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی شیرین است اماشیرین تراززندگی عشق است ....... آنکه عشق ندارد هیچ ندارد......... آنها تشنگانی هستندکه انگار درصحرای سوزان وبی انتهاگرفتارخورشید داغ شده اند برای آنها همه جا سراب فریبنده است تشنگانی که به هرطرف می دوند این دویدنها بیهوده است زیرا قلب آنها تهی است آنها خلاء بزرگی احساس می کنند هیچ چیز این خلاء راپرنمی کند جز عشق............... واین عشق است که همه چیز می سازد زندگی می سازد وسرابهای فریبنده رابه چشمه سارها تبدیل می نماید این عشق است که قلب تهی آ دمیزاد رامالامال ازهیجان می نمایدعشق به زندگی به وجود می آید باعشق پاک وبی آلایش....... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 17:25 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه با خودم میگفتم که دربندخزان اسیرم وبرای رهایی یافتن ازآن به دنبال فردی باهمان اخلاق وزیبایی تومی گشتم ای کسی که مرادرمیان ناباوریها باورم کردی من برای هیچ وقت چنین تصوری رادرذهنم نمی کنم به من بگو که چگونه ظلم وسختی قلبم راشکستی وباآن چشمان مستت موگه ی بارانه ودردمندانه ی مرا از خودبی خود کردی دلم برای خودم تنگ شده است؟ دلم برای خودم می سوزد آیا می دانی چرا؟ تنگی آن بخاطر این است که تورادرخود جای داده ام و سوختن آن بخاطراین است که مرام چهره ی تورا ترسیم می کند ومی گوید کجایی که لب توعاشقانه خواهد مرد ای کاش نقاش چیره دستی بودم تاچهره ات را برروی قلبم ترسیم کنم ای کاش شاعری بودم تانیمی ازاحساسات عشقی خودرابه عنوان شعربرایت می سرودم ای کاش گردنبندی بودم تادرگردن سفیدت آویزان می شدم وای کاش گل بودم تا کمی ازعطر خودرا به عنوان عطرآگینی به تو می دادم ...... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:39 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
روزها آمدندورفتند لحظات هردفعه فراموش شدندخاطره هاکم رنگ وکم
رنگ ترشدندگویی به آخرخط رسیده اند همان جاکه ساقیان به جرم
خاموش درآن زندانی شدم وهیچ گاه فریادم فریادی که با تمام وجود
از دردیک زخم کهنه است فراتر ازیک حلقوم خسته که جایگاه بغض
های دیرینه است نرفته اما، اما اینبار احساس می کنم حتی صدای نفس
کشیدنم دراین بار به گوش نمی رسد انگار زمین حس کرده که وجودی
درآن خون گشته حتی آسمان اشک هایم را که مانند سیلی طغیان کرده
را درخود دارد انگار اصلن خورشید برای من متولد شده است احساس
میکنم بندبند وجودم در حال گسستن است ولی دیگر برایم مهم نیست ،
برایم مهم نیست که من یک موجود فراموش شده ام که درزیر خروارهای
خاک مدفون شده ام وخاکستر فراموشی آن رادر بر گرفته دیگرهیچ
تولدی برایم امید نیست حتی تولدستارگان برایم مهم نیست که ترازوی
عدالت بنام من کج شده وریسمان عدالت پاره گشته برایم مهم نیست عدالت
ازمن گریزان گشته وچون جسدی است که بودنش جزبدبختی هیچ نمیتوان
باشد ودراین اتاق تاریک و نمورمن هستم واین قلب شکسته قلبی که
تازیانه های زمان آن را ازهم گسسته من هستم ویک فکرخسته که از
کشتی وجودم یکی بیکران جامانده من هستم وبی انتها واژها که درمیان
آنهابرای خویش دنیایی ساختم یک دنیای خیالی که باهر قطره اشک
ازبین میرود من هستم وتاریکی وسکوت ............... من هستم........................ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:53 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
غم من..... کاش غم من طوفان سهمگینی بودومن چون مرغ طوفان خودرابه هضم اومی سپردم ولی افسوس که غم من چون جویبارصافی که همچنان می رود ودل مراچون برگ خرده ای همراه خود می برد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:52 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
دوست دارم شمع باشم تاکه خود تنها بسوزم
برسر بالینت امشب کزغم فردابسوزم
دوست دارم هاله باشم تاببوسم روی ماهت تاشوم پروانه ازشوق توبی پروا بسوزم دوست دارم ماه باشم تاسحر بیدار بمونم تاچومشکل برسرراهت دراین صحرابسوزم دوست دارم اشک بریزم تاگلزارازاشک چشم توشوی سیراب ومن خودجای آن لبها بسوزم دوست دارم ژاله ازرخ مهرآفرینت ازلب آتش بگیرم تاجهانی رابسوزم دوست دارم سایه باشم تادرآغوشم بخوابی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:12 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
مهتاب شبهای،رویای من
شبهای تاروبی پایان مراباکلامت و وجودت روشنی بخشیدی واینک روبه افول گذرانده ای زندگی من بدون وجودتوفقط یک سراب است سراب............ من هرگز عقل شنیدن نوای جدایی راندارم به خداسوگندت می دهم که اگرعزم جدایی کردی این راز راهرچه سریعتر آشکارکنم تاشایدبتوانم درد دل خودرا آرام کنم مگذارکه چون یوسف گم گشته همچنان در وادی عشق بی پایان توسرگردان بمانم دوستت دارم ای مهتاب شبهای تارمن......................! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:4 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 15:8 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
عاشقت گشتم توگفتی عاشقان دیوانه اند عاقبت عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 10:40 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
اندر روزی باغمی سنگین زشهرت کوچ خواهم کردومن درخاطرات شیرین به گرمی گریه خواهم کرد: آری ای غریبه ای که سارق قلب منی دیدن رویت آرزوی من است درقلمروشهرت کلامه ی حقیقت قلم را به تومی سپارم تابادیدگانت غبارسردوتاروپودهای غم زده راپاک کنی وتخم عشق وصفا دردلم بکاری وبااشک شوق آن راآبیاری کنی تاعالم وآدمی بدانند زندگی بدون عشق ........... ((جسم بدون روح است)) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 10:40 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
حال دنیا راپرسیدم ز فرزانه ای؟؟ گفت یا خواب است یا رویا یا افسانه ای گفتم آنها راکه می بینی چرادل بسته اند؟! گفت یا کورند یا مستند یا دیوانه اند....... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 10:37 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
باتو میشد روزهای خستگی دستهارا سایبان یاس کرد
باتو میشد لابه لای یاس ها مهربانی راکمی احساس کرد باتو میشد اشک رابرباد دادغصه هارا ریخت بروی زمین باتو میشد بی هوا فریاد زد: آی دوستت دارم همین..... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 10:2 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
سوگند....به لبت به گیسوانت به خون دیدگانت به قشنگی لبانت برسپیدی دهانت به کمان
ابروانت که تورازجان پرستم به قطارکاروانهابه امین ساربانها به عروس آسمانها به نشاط باغبانها که تورازجان پرستم به خدای کس ندیده به قشنگی دودیده به غمی کزتورسیده به غناب خوش بریده به سپیدی سپیده که تورازجان پرستم..... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 10:1 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 11:30 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
من همونم که توی موج بلا دستهایم رامثل یک قایق می کنم اگرموج ها توراازمن بگیرند قطره قطره آب می شوم
دِق می کنم.... ای که بی تواین کویر خواب باران نمی بیند وقتی نیستی غم دنیا توی قلبم می نشیند ای که بی توواسه من همه ی دنیا قفسه، هستی ازنبودن توالتهاب نفسه، توی بغض غم وتنهایی من عشق من برسرمن دست نوازش کشید ولی بارفتنت ای هستی من، هستی مرابه آتش کشید..... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 12:15 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمه سارحقیقت رادرنگاههای توپیدا کردم زلال صاف نگاهت مرا به یاد اطلسی های باغ عشق انداخت صداقت پاکی وحقیقت رادرچشمان تومی بینم ای کسی که وارث تمام دلهای عاشق ومالک تمام عاشقانه های روی ساحل هستی دوست دارم تاابد اینگونه سبزوآبی بمانی ای دریای زندگانی من.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 12:14 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
هِی نشین غصه نخور رفته که رفته
اگه دوست داشت نمی رفت، اون که رفته هِی نشین چشم به راه رفته، که رفته اگه عاشق بود نمی رفت، اون که رفته بی خیالش مگه چندسال توجوونی بی خیالش مگه چندسال تومی مونی بی خیالش اینا رسم روزگاره همشون کارخداست حکمتی داره یاد حرفای قشنگش می دونم مثل یه داغِه اون دلت خیلی گرفته شده قلبت پاره پاره اون که رفته دیگه رفته، دیگه اون دوست نداره دیگه دست بَردارعزیزم بروسوی عشق تازه هیچکسی نمی دونه توی دلت چی می گذره حرفات اندازه یه کوهه پٌِِرغروری خیلی ساده اون که رفته دیگه رفته،دیگه برگشتن نداره اگه دوست داشت نمی رفت حتی واسه ی یه لحظه ترانه ی زیبایی از(( کیارش قمیشی )) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 12:19 توسط ساناز
|
|
||